
گسترده است دانش بزرگ، دانش خرد تنگ. روشني است كلام بزرگ؛ كلام خرد پچپچه اي. خوابيم؟ با جان سرشته ايم. بيداريم؟ حواس گشاده ايم. بندي كرده هاييم و آشوب شعله مي كشد از جان. گاه پريشان گاه پنهان كار، گاه راز پوشيم. آسيمه سر از ترس كوچك، هراسناك از ترس بزرگ. خدنگي است كلام مان؛ پران. گوييا نيك از بد تميز گذاريم. شيفته ي باورها، گوييا هرچه پايد به باور پايد. و باورهامان نپايند. چون خزان، چون زمستان رنگ بازند آرام. سر رشته گم كرده ايم و بازگشتي نيست. چون كهنه آبراهه اي بي روزن. گره در گره گرفتاريم. نبودن؛ گريزگاه بودن نيست. خوشدلي و اندوه، ترس و اميد، حيرت و قدرت، فروتني و اراده، شور و جسارت؛ خانه به جان ما كنند. گويي صداي خاليا، يا رويش قارچ به خاك نمناك. اين جا شب، آن جا روز؛ گذرانند. آغازشان نه پيداست. گو چنين باد! اين راز به روزي چگونه توان در يافت؟
فصلهاي درون -جوانگ دزو – ترجه بهزاد بركت و هرمز رياحي- نشر پيكان ۱۳۸۱
بنده یه مرضی دارم و اون هم اینه که هروقت وارد یک مجتمع مسکونی می شم تابلو اعلانات رو حتما باید بخونم. همه اطلاعیه ها و قبض های آب و برق سنجاق شده به تابلو رو از اهالی محترم آپارتمان با دقت تر می خونم. اونهایی که سرشون تو این جور کارهاست میدونند که روی همین تابلوها چه اشعار نغز و چه شاهکارهای ادبی بی بدیلی میشه پیدا کرد. امروز که یه سری رفته بودم خونه یکی دوستان تا به پاره ای امور الواتی بپردازم چشمم به این اثر بی نظیر محصول طبع لطیف هیئت امنای محترم روشن شد. فلذا تشکر می کنم از گوشی نوکیا مدل E65 که امکان ثبت اثر را به من داد.

معادله: یک بسیجی ایرانی= ناوگان آمریکایی
سوال این هفته: یک بسیجی ایرانی از چه جهاتی با ناوگان آمریکایی برابر است.
به عنوان يك خلافكار خطرناك دفعهي اولي بود كه از زندان آزاد ميشدم پس تصميم گرفتم گشتي توي شهر بزنم. هنوز چند قدم بيشتر نرفته بودم كه صداي برادر كوچكم را از پشت سرم شنيدم. فقط ده سالش است. من توي حال خودم بودم كه داد زد: " اوهوي! تو ديگه چه جور خلافكار خطرناكي هستي؟" برگشتم به صورتش نگاه كردم. به قيافهاش نميخورد درباره خلاف و خطر اظهار نظر كند. خواستم ماچش كنم ولي خيلي جدي پرسيدم: چطور مگه؟ گفت: چون مثل احساساتي ها داري پيادهروي ميكني. كدوم خلافكاري پياده ميره؟
يك يارو با دوچرخهاش پيچيد توي خيابان. جلوش را گرفتم و با مشت كوبيدم تو صورتش و دوچرخهاش را هم گرفتم. گفت: اي! بد نبود. حالا بلدي سوار بشي؟ گفتم: زكي!.
ولي توي زندان به ما دوچرخه سواري ياد نداده بودند. چهار پنج بار زمين خوردم. داداش كوچولوم هم كه داشت از خنده ميتركيد. كنارم ايستاد و گفت: گند زدي! اينكاره نيستي بابا. پاشو برو خودم بقيهاش رو بازي ميكنم. از پشت كامپيوتر بلند شدم. نشست. اول يك ماشين را متوقف كرد. بعد صاحب ماشين را انداخت بيرون. گاز را تا آخر فشار داد و چند نفر را زير گرفت و بعد با سرعت رفت سمت مركز شهر.
چند سال بعد از امضاي قرارداد صلح، وقتي كه سربازهاي زنده به خانه هايشان برگشتند و جبهه تعطيل شد من ده-دوازده سالم بود. جنگ هم كه متوجه شدهبود توي جبهه كاري برايش نمانده مثل سربازها به پشت جبهه برگشت. همين زمان ها بود كه وقتي به قصد فرار از مدرسه داشتم سعي مي كردم از ديوار بالا بروم يكي از ده هزار سرباز ارتش جاويدان هخامنشي كه راهش را گم كرده بود سر از حياط مدرسه ما درآورد و بي درنگ رِوُلوِر بِرِتا مدل جي.اي.بي 1401 اش را بيرون كشيد و به ضرب سه گلوله مرا از پا درآورد و بعد جسدم را از در مدرسه بيرون انداخت. بعد از اين ماجرا من تبديل به يك روح سرگردان شدم كه مدام توي خانهمان از ميان در و ديوار عبور ميكردم. يك روز وقتي از ميان ديوار اتاق پدر عبور كردم متوجه كارنامهام شدم كه ناظم مدرسه همراه با نامه تسليت و ابراز همدردي و تاسف فراوان براي والدينم فرستاده بود. از نمره انضباطم سه نمره دیگر کم شده بود و از مدرسه اخراجم کرده بودند.
"در زندگي يك چيزهايي هست كه عين يك چيزهاي ديگه اند و همين باعث ميشه كه به روحمان خوره بيافتد".
شنيديد گاهي به متلك يا شوخي ميگن فلان چيزمون هم عين بهمان چيزمونه؟ مثلا تيم ملي گند مي زنه بعد ممكنه يكي بگه اي بابا فوتبالمون هم عين سياستمونه يعني جفتش افتضاحه. معمولا بار معناييش منفيه. اين رو هم حتما شنيديد كه جناب مدرس يه زماني گفته سياست ما عين ديانت ماست و ديانت ما عين سياست ما. من حدس مي زنم اين بنده خدا نظريه سياسي نداده و احتمالا از وضعيت هردو مورد شاكي بوده و يه متلكي گفته. فكر نمي كنم سياست ما زمان مدرس آش دهن سوزي بوده باشه. بعييد نيست يكي رفته پيش آقا و از اوضاع ديني ملت شكايت كرده و بعد آقا هم به متلك اين جمله رو فرمودند كه يعني كجاي كاري بابا اوضاي چي درسته كه اين يكي باشه؟ وگرنه چرا بايد ايشون ديانت ملت رو همتراز اوضاع قمر در عقرب سياسي اون زمان فرض كنه؟ مگه اينكه اون موقع هم مثل حالا سياست و ديانتمون به لعنت ابليس هم نيارزه. خلاصه مي خواستم به بزرگان قوم بگم سوء تفاهم شده و ايشون منظوري نداشتند شما هم خواهشا كوتاه بياين ديگه. محض اطمينان و براي اينكه تصويري از اوضاع سياسي زمان جناب مدرس بدست داده باشيم اين دو بيت رو از ميرزاده عشقي اينجا نهادينه مي كنيم.
دوش شنيدم كه گفت "مؤتمن الملك"[۱]
پا نگذارد دگر به ساحت مجلس
گفت "تدين" كه اي به گوز مساوات
گفت "مساوات" كاي به ريش "مدرس"
(ميرزاده عشقي)
مشاجره از نوع اسكارلاتي[۱]
وقتي زن هفت تير خالي را تحويل پليس ميداد گفت: زندگي كردن توي آپارتمان تك خوابه در سن هوزه با مردي كه داره ويولون زدن ياد ميگيره خيلي سخته.

چسب زخم
امروز عصر سرم پر است از احساسات بي زبان و اتفاقهايي كه به جاي كلمه بايد در ابعاد چسب زخم تعريفشان كرد.
داشتم تكه پاره هاي بچگي ام را بررسي ميكردم. اين ها تكههايي از يك زندگي دوراند كه نه شكل دارند نه معني. اينها اتفاقهايياند كه درست مثل چسب زخم افتادهاند.
پ.ن: و آن ماهی گیر اعظم خداوند تشبیه و تخیل بود.
پ.ن: هردو این داستانک ها از کتاب "اتوبوس پیر و داستان های دیگر" ترجمه ی علیرضا طاهری عراقی است. (نشر مرکز)
[۱] الف- الساندرو اسكارلاتي 1660-1775 آهنگساز ايتاليايي
ب – پسرش دومنيكو 1685-1757 هارپسيكورد نواز و آهنگساز
بين فرزندان حيوانات دنيا اعم از توله، كُرّه، جوجه، بچّه و ساير كودكان و نوجوانان عزيز يكي از زيبا ترينها به نظر من كره الاغ است. كره خر واقعا دوست داشتني است و گمان كنم اغلب مردم در اين نظر با من هم عقيده هستند. براي اثبات اين ادعا فقط كافي است به پدران و مادران آدميزاد جماعت وقتي كه با يك دنيا عشق و علاقه كودكان دلبندشان را كره خر خطاب ميكنند دقت كنيد. ذكر اين مقدمه البته صرفا به خاطر چيزيست كه بعد از اين مي خواهم بگويم. چيزي كه لازم ديدم قبل از آن از همه كره خرهاي عزيز و دوست داشتني پيشاپيش عذر خواهي كنم و ياد آوري كنم كه در مثل مناقشه نيست.
اما يكي از تفريحات و بازي هاي مورد علاقه كره خر ها اين است كه وقتي ميداني وسيع و عرصهاي باز و بي رقيب پيدا ميكنند علاوه بر چهار نعلي كه خود دارند چهار نعل ديگر هم قرض كرده و در تمام جهات و با سرعت تمام شروع به جست و خيز كردن و يورتمه رفتن ميكنند. در واقع ميدان خالي براي يك كره خر از يونجه شب هم واجب تر است.
دعايت ميكنم
از براي راي هي مدح و ثنايت ميكنم
راي چون دادي به من ديگر رهايت مي كنم
با سجل مردههايت چون مرا كردي وكيل
ميخرم خرما و خير مردههايت ميكنم
جمعي از چاقوكشان هم حامي من بودهاند
وقت اگر كردم بدانها آشنايت ميكنم
از همان دوران بچهگي تا امروز، يكي از سرگرميهام اين بوده كه وقت و بي وقت شهر قصه گوش كنم. يه جايي تو قصه جناب خرس كه رمالي ميكرد و سر كتاب باز ميكرد به آقا فيل مادر مرده ميگه:
- نامه داري، توراهه، يك زن لاغر اندام دشمنته، دشمن روسياهه. همين روزا پولي به دستت ميرسه...
- (روباه كه ملا شده بود ميپره وسط): كدام پول؟
- پولي كه ميشه حواله. از طرف عمه، عمو يا خاله
- بفرماييد ببينم چطور است؟ حلال است؟ حرامه؟
- ( يكي از اون طرف معركه داد ميزنه ): بگم من؟ خمس و زكاتش رو بده حلاله
- ( خر خراط ) : بغل رو بپا نماله!
...
خلاصه ما اين همه سال فكر ميكردم اون يارو فقط متلك انداخته كه خمس و زكاتش رو بده حلاله. تا اينكه مراجعه كرديم به رساله توضيح المسائل امام امت و بخش احكام خمس رو نگاهي انداختيم.
مساله 1813: اگر مال حلال با مال حرام به طوري مخلوط شود كه انسان نتواند آنها را از يكديگر تشخيص دهد و صاحب مال و مقدار آن هيچ كدام معلوم نباشد ( يعني ندوني چطور است؟ حلال است؟ حرامه؟ ) بايد خمس تمام مال را بدهد و بعد از دادن خمس، بقيه مال حلال ميشود.