معادله: یک بسیجی ایرانی= ناوگان آمریکایی
سوال این هفته: یک بسیجی ایرانی از چه جهاتی با ناوگان آمریکایی برابر است.
به عنوان يك خلافكار خطرناك دفعهي اولي بود كه از زندان آزاد ميشدم پس تصميم گرفتم گشتي توي شهر بزنم. هنوز چند قدم بيشتر نرفته بودم كه صداي برادر كوچكم را از پشت سرم شنيدم. فقط ده سالش است. من توي حال خودم بودم كه داد زد: " اوهوي! تو ديگه چه جور خلافكار خطرناكي هستي؟" برگشتم به صورتش نگاه كردم. به قيافهاش نميخورد درباره خلاف و خطر اظهار نظر كند. خواستم ماچش كنم ولي خيلي جدي پرسيدم: چطور مگه؟ گفت: چون مثل احساساتي ها داري پيادهروي ميكني. كدوم خلافكاري پياده ميره؟
يك يارو با دوچرخهاش پيچيد توي خيابان. جلوش را گرفتم و با مشت كوبيدم تو صورتش و دوچرخهاش را هم گرفتم. گفت: اي! بد نبود. حالا بلدي سوار بشي؟ گفتم: زكي!.
ولي توي زندان به ما دوچرخه سواري ياد نداده بودند. چهار پنج بار زمين خوردم. داداش كوچولوم هم كه داشت از خنده ميتركيد. كنارم ايستاد و گفت: گند زدي! اينكاره نيستي بابا. پاشو برو خودم بقيهاش رو بازي ميكنم. از پشت كامپيوتر بلند شدم. نشست. اول يك ماشين را متوقف كرد. بعد صاحب ماشين را انداخت بيرون. گاز را تا آخر فشار داد و چند نفر را زير گرفت و بعد با سرعت رفت سمت مركز شهر.
چند سال بعد از امضاي قرارداد صلح، وقتي كه سربازهاي زنده به خانه هايشان برگشتند و جبهه تعطيل شد من ده-دوازده سالم بود. جنگ هم كه متوجه شدهبود توي جبهه كاري برايش نمانده مثل سربازها به پشت جبهه برگشت. همين زمان ها بود كه وقتي به قصد فرار از مدرسه داشتم سعي مي كردم از ديوار بالا بروم يكي از ده هزار سرباز ارتش جاويدان هخامنشي كه راهش را گم كرده بود سر از حياط مدرسه ما درآورد و بي درنگ رِوُلوِر بِرِتا مدل جي.اي.بي 1401 اش را بيرون كشيد و به ضرب سه گلوله مرا از پا درآورد و بعد جسدم را از در مدرسه بيرون انداخت. بعد از اين ماجرا من تبديل به يك روح سرگردان شدم كه مدام توي خانهمان از ميان در و ديوار عبور ميكردم. يك روز وقتي از ميان ديوار اتاق پدر عبور كردم متوجه كارنامهام شدم كه ناظم مدرسه همراه با نامه تسليت و ابراز همدردي و تاسف فراوان براي والدينم فرستاده بود. از نمره انضباطم سه نمره دیگر کم شده بود و از مدرسه اخراجم کرده بودند.
"در زندگي يك چيزهايي هست كه عين يك چيزهاي ديگه اند و همين باعث ميشه كه به روحمان خوره بيافتد".
شنيديد گاهي به متلك يا شوخي ميگن فلان چيزمون هم عين بهمان چيزمونه؟ مثلا تيم ملي گند مي زنه بعد ممكنه يكي بگه اي بابا فوتبالمون هم عين سياستمونه يعني جفتش افتضاحه. معمولا بار معناييش منفيه. اين رو هم حتما شنيديد كه جناب مدرس يه زماني گفته سياست ما عين ديانت ماست و ديانت ما عين سياست ما. من حدس مي زنم اين بنده خدا نظريه سياسي نداده و احتمالا از وضعيت هردو مورد شاكي بوده و يه متلكي گفته. فكر نمي كنم سياست ما زمان مدرس آش دهن سوزي بوده باشه. بعييد نيست يكي رفته پيش آقا و از اوضاع ديني ملت شكايت كرده و بعد آقا هم به متلك اين جمله رو فرمودند كه يعني كجاي كاري بابا اوضاي چي درسته كه اين يكي باشه؟ وگرنه چرا بايد ايشون ديانت ملت رو همتراز اوضاع قمر در عقرب سياسي اون زمان فرض كنه؟ مگه اينكه اون موقع هم مثل حالا سياست و ديانتمون به لعنت ابليس هم نيارزه. خلاصه مي خواستم به بزرگان قوم بگم سوء تفاهم شده و ايشون منظوري نداشتند شما هم خواهشا كوتاه بياين ديگه. محض اطمينان و براي اينكه تصويري از اوضاع سياسي زمان جناب مدرس بدست داده باشيم اين دو بيت رو از ميرزاده عشقي اينجا نهادينه مي كنيم.
دوش شنيدم كه گفت "مؤتمن الملك"[۱]
پا نگذارد دگر به ساحت مجلس
گفت "تدين" كه اي به گوز مساوات
گفت "مساوات" كاي به ريش "مدرس"
(ميرزاده عشقي)