تبليغاتX
قصه’ زمستاني

به عنوان يك خلافكار خطرناك دفعه­ي اولي بود كه از زندان آزاد مي­شدم پس تصميم گرفتم گشتي توي شهر بزنم. هنوز  چند قدم بيشتر نرفته بودم كه صداي برادر كوچكم را از پشت سرم شنيدم. فقط ده سالش است. من توي حال خودم بودم كه داد زد: " اوهوي! تو ديگه چه جور خلافكار خطرناكي هستي؟" برگشتم به صورتش نگاه كردم. به قيافه­اش نمي­خورد درباره خلاف و خطر اظهار نظر كند. خواستم ماچش كنم ولي خيلي جدي پرسيدم: چطور مگه؟ گفت: چون مثل احساساتي ها داري پياده­روي مي­كني. كدوم خلافكاري پياده ميره؟

يك يارو با دوچرخه­اش پيچيد توي خيابان. جلوش را گرفتم و با مشت كوبيدم تو صورتش و دوچرخه­اش را هم گرفتم. گفت: اي! بد نبود. حالا بلدي سوار بشي؟ گفتم: زكي!.

ولي توي زندان به ما دوچرخه سواري ياد نداده بودند. چهار پنج بار زمين خوردم. داداش كوچولوم هم كه داشت از خنده مي­تركيد. كنارم ايستاد و گفت: گند زدي! اينكاره نيستي بابا. پاشو برو خودم بقيه­اش رو بازي مي­كنم. از پشت كامپيوتر بلند شدم. نشست. اول يك ماشين را متوقف كرد. بعد صاحب ماشين را انداخت بيرون. گاز را تا آخر فشار داد و چند نفر را زير گرفت و بعد با سرعت رفت سمت مركز شهر.      

نوشته شده توسط آدم برفي در یکشنبه 22 اردیبهشت1387 |

 

چند سال بعد از امضاي قرارداد صلح، وقتي كه سربازهاي زنده به خانه هايشان برگشتند و جبهه تعطيل شد من ده-دوازده سالم بود. جنگ هم كه متوجه شده­بود توي جبهه كاري برايش نمانده مثل سربازها به پشت جبهه برگشت. همين زمان ها بود كه وقتي به قصد فرار از مدرسه داشتم سعي مي كردم از ديوار بالا بروم يكي از ده هزار سرباز ارتش جاويدان هخامنشي كه راهش را گم كرده بود سر از حياط مدرسه ما درآورد و بي درنگ رِوُلوِر بِرِتا مدل جي.اي.بي 1401 اش را بيرون كشيد و به ضرب سه گلوله مرا از پا درآورد و بعد جسدم را از در مدرسه بيرون انداخت. بعد از اين ماجرا من تبديل به يك روح سرگردان شدم كه مدام توي خانه­مان از ميان در و ديوار عبور مي­كردم. يك روز وقتي از ميان ديوار اتاق پدر عبور كردم متوجه كارنامه­ام شدم كه ناظم مدرسه همراه با نامه تسليت و ابراز همدردي و تاسف فراوان براي والدينم فرستاده بود. از نمره انضباطم سه نمره دیگر کم شده بود و از مدرسه اخراجم کرده بودند.

نوشته شده توسط آدم برفي در سه شنبه 17 اردیبهشت1387 |

 

مشاجره از نوع اسكارلاتي[۱]

وقتي زن هفت تير خالي را تحويل پليس مي­داد گفت: زندگي كردن توي آپارتمان تك خوابه در سن هوزه با مردي كه داره ويولون زدن ياد مي­گيره خيلي سخته.

 

 

چسب زخم

امروز عصر سرم پر است از احساسات بي زبان و اتفاق­هايي كه به جاي كلمه بايد در ابعاد چسب زخم تعريف­شان كرد.

داشتم تكه پاره هاي بچگي ام را بررسي  مي­كردم. اين ها تكه­هايي از يك زندگي دوراند كه نه شكل دارند نه معني. اين­ها اتفاق­هايي­اند كه درست مثل چسب زخم افتاده­اند.

 

پ.ن: و آن ماهی گیر اعظم خداوند تشبیه و تخیل بود.

پ.ن: هردو این داستانک ها از کتاب "اتوبوس پیر و داستان های دیگر" ترجمه ی علیرضا طاهری عراقی است. (نشر مرکز)

 



[۱] الف- الساندرو اسكارلاتي 1660-1775 آهنگساز ايتاليايي

   ب – پسرش دومنيكو 1685-1757 هارپسيكورد نواز و آهنگساز

نوشته شده توسط آدم برفي در چهارشنبه 24 بهمن1386 |

 

درست است، دستش را گذاشت روي لنبر من و موقعي كه اتوبوس از جلو كليسايي گذشت و او صليب كشيد مي­خواستم داد بزنم سرش اما به خودم گفتم لابد آدم حسابي است. شايد عمدي در كار نداشت شايد دست راستش از دست چپش خبر نداشت. سعي كردم از دسترس او دور شوم، رفتم ته اتوبوس. توجيه قضيه يك چيز است و اين كه بايستي تا تورا بمالند، يك چيز ديگر. مسافرهاي ديگر هم سوار شدند و راهي نبود. كاري نمي­توانستم بكنم. جنبيدن و تكان خوردن براي در رفتن از دست او باعث شد دستش بازتر شود و حسابي مرا بمالاند. عصبي بودم و سرانجام خودم را كشاندم به گوشه­اي او هم آمد. از جلو كليساي ديگري رد شديم اما متوجه آن نشد و وقتي دستش را بالا آورد، براي اين بود كه عرق پيشاني­اش را پاك كند. از گوشه­ي يك چشم او را مي­پاييدم و تظاهر مي­كردم كه هيچ اتفاقي نيفتاده. يا اين كه نمي­خواستم فكر كند از كار او خوشم مي­آيد. توي سه كنج گير افتادم و طرف حسابي مرا به خار خار انداخت. تصميم گرفتم آرام بگيرم تا هركاري دلش خواست انجام دهد و حتي دست بردم به پشت او. يكي دو خيابان كه گذشتيم از او جدا شدم. جمعيتي كه از اتوبوس پياده مي­شدند بين ما فاصله انداختند و حالا متاسفم كه به اين زودي او را از دست دادم چون توي كيف پولش فقط7400 پسو بود. اگر تنها مي­شديم بيش­تر از اين گيرم مي­آمد. خيلي حشري بود. و احتمالاً دست و دل باز.

 

نویسنده:لوييسا والنسويلا

برگردان: اسدالله امرايي

از مجموعه داستان­هاي ميني مال

نشر مشكي

تهران 1384

 

نوشته شده توسط آدم برفي در یکشنبه 25 آذر1386 |

راننده تاکسی به مسافر صندلی جلو گفت: عجب میدون قناسی اینجا درست کردن. مسافر پوزخندی زد و گفت: هه! به شتره گفتن چرا گردنت کجه؟ گفت کجام راسته؟ اینا کدوم کارشون رو حساب کتاب بوده که میدون درست کردنشون باشه؟ چه انتظاری داری عزیز من؟ همش دزدی همش دروغ مملکت اداره کردن مگه الکیه؟ این هارو چه به این کارا ؟ به قول قدیمیا کار هر بز نیست خرمن کوفتن  گاو نر می خواهد و مرد کهن  این از وضع بنزین گوشت و مرغ و ماهی که حرفش رو نزن این از وضع اجاره خونه فقط بلدن خون مردم رو بکنن تو شیشیه به جون عزیزت دیروز پدر خانمم رو بردم بیمارستان واسه جراحی قلب باز آقا ...    آقا قربون دستت! من پیاده میشم.  پیاده شدم یه سیگار روشن کردم. این هم از وضعیت حمل و نقل درون شهری شون... به شتره گفتن خرمن بلدی بکوبی؟ گفت گاو  باباته مرتیکه کج و کوله... اینم از ضرب المثلشون

نوشته شده توسط آدم برفي در سه شنبه 30 مرداد1386 |

 

مجازات

استفان لاكنر

ترجمه: اسدالله امرايي

 نشر مشكي تهران  1384

 

سنگين­ترين مجازاتي كه خدايان يونان باستان مي­توانستند براي سيزيف در نظر بگيرند اين بود كه تا ابد كار بي­هوده­اي را انجام دهد. سيزيف محكوم شده­بود تا تخته سنگي را از شيب تندي بالا ببرد. مدت­ها گذشت و سيزيف در تمام اين مدت مشغول بالا بردن تخته سنگ از سربالايي تند بود، اما تا به بالاي بلندي مي­رسيد تخته سنگ مي­غلتيد و به پايين دره مي­افتاد. خدايان فراموش كرده­بودند كه تخته سنگ بر اثر مرور زمان و ضربه دچار فرسايش مي­شود. در صد سال اول، لبه­هاي تيزي كه دست­هاي سيزيف را بريده و زخمي كرده­بود صاف شد. در پانصد سال بعدي پستي و بلندي­هاي سنگ به قدري صيقلي شد كه سيزيف تخته سنگ را قل مي­داد و بالا مي­برد. در هزار سال بعد تخته سنگ كوچك و كوچك­تر شد و شيب هموار و هموارتر و ...

اين روزها سيزيف تكه سنگ ريزي را كه روزگاري صخره­اي بود به همراه قرص­هاي مسكن و كارت­هاي اعتباري­اش در كيفي مي­گذارد و با خود مي­برد. صبح سوار آسانسور مي­شود و به طبقه بيست­و­هشتم ساختمان دفترش مي­رود كه محل مجازاتش به حساب مي­آيد. بعد از ظهر­ها دوباره به پايين بر­مي­گردد.

نوشته شده توسط آدم برفي در شنبه 20 مرداد1386 |