درست است، دستش را گذاشت روي لنبر من و موقعي كه اتوبوس از جلو كليسايي گذشت و او صليب كشيد ميخواستم داد بزنم سرش اما به خودم گفتم لابد آدم حسابي است. شايد عمدي در كار نداشت شايد دست راستش از دست چپش خبر نداشت. سعي كردم از دسترس او دور شوم، رفتم ته اتوبوس. توجيه قضيه يك چيز است و اين كه بايستي تا تورا بمالند، يك چيز ديگر. مسافرهاي ديگر هم سوار شدند و راهي نبود. كاري نميتوانستم بكنم. جنبيدن و تكان خوردن براي در رفتن از دست او باعث شد دستش بازتر شود و حسابي مرا بمالاند. عصبي بودم و سرانجام خودم را كشاندم به گوشهاي او هم آمد. از جلو كليساي ديگري رد شديم اما متوجه آن نشد و وقتي دستش را بالا آورد، براي اين بود كه عرق پيشانياش را پاك كند. از گوشهي يك چشم او را ميپاييدم و تظاهر ميكردم كه هيچ اتفاقي نيفتاده. يا اين كه نميخواستم فكر كند از كار او خوشم ميآيد. توي سه كنج گير افتادم و طرف حسابي مرا به خار خار انداخت. تصميم گرفتم آرام بگيرم تا هركاري دلش خواست انجام دهد و حتي دست بردم به پشت او. يكي دو خيابان كه گذشتيم از او جدا شدم. جمعيتي كه از اتوبوس پياده ميشدند بين ما فاصله انداختند و حالا متاسفم كه به اين زودي او را از دست دادم چون توي كيف پولش فقط7400 پسو بود. اگر تنها ميشديم بيشتر از اين گيرم ميآمد. خيلي حشري بود. و احتمالاً دست و دل باز.
نویسنده:لوييسا والنسويلا
برگردان: اسدالله امرايي
از مجموعه داستانهاي ميني مال
نشر مشكي
تهران 1384

نوشته شده توسط آدم برفي در یکشنبه 25 آذر1386
|