تبليغاتX
قصه’ زمستاني - برزخ

 

چند سال بعد از امضاي قرارداد صلح، وقتي كه سربازهاي زنده به خانه هايشان برگشتند و جبهه تعطيل شد من ده-دوازده سالم بود. جنگ هم كه متوجه شده­بود توي جبهه كاري برايش نمانده مثل سربازها به پشت جبهه برگشت. همين زمان ها بود كه وقتي به قصد فرار از مدرسه داشتم سعي مي كردم از ديوار بالا بروم يكي از ده هزار سرباز ارتش جاويدان هخامنشي كه راهش را گم كرده بود سر از حياط مدرسه ما درآورد و بي درنگ رِوُلوِر بِرِتا مدل جي.اي.بي 1401 اش را بيرون كشيد و به ضرب سه گلوله مرا از پا درآورد و بعد جسدم را از در مدرسه بيرون انداخت. بعد از اين ماجرا من تبديل به يك روح سرگردان شدم كه مدام توي خانه­مان از ميان در و ديوار عبور مي­كردم. يك روز وقتي از ميان ديوار اتاق پدر عبور كردم متوجه كارنامه­ام شدم كه ناظم مدرسه همراه با نامه تسليت و ابراز همدردي و تاسف فراوان براي والدينم فرستاده بود. از نمره انضباطم سه نمره دیگر کم شده بود و از مدرسه اخراجم کرده بودند.

نوشته شده توسط آدم برفي در سه شنبه 17 اردیبهشت1387 |