به عنوان يك خلافكار خطرناك دفعهي اولي بود كه از زندان آزاد ميشدم پس تصميم گرفتم گشتي توي شهر بزنم. هنوز چند قدم بيشتر نرفته بودم كه صداي برادر كوچكم را از پشت سرم شنيدم. فقط ده سالش است. من توي حال خودم بودم كه داد زد: " اوهوي! تو ديگه چه جور خلافكار خطرناكي هستي؟" برگشتم به صورتش نگاه كردم. به قيافهاش نميخورد درباره خلاف و خطر اظهار نظر كند. خواستم ماچش كنم ولي خيلي جدي پرسيدم: چطور مگه؟ گفت: چون مثل احساساتي ها داري پيادهروي ميكني. كدوم خلافكاري پياده ميره؟
يك يارو با دوچرخهاش پيچيد توي خيابان. جلوش را گرفتم و با مشت كوبيدم تو صورتش و دوچرخهاش را هم گرفتم. گفت: اي! بد نبود. حالا بلدي سوار بشي؟ گفتم: زكي!.
ولي توي زندان به ما دوچرخه سواري ياد نداده بودند. چهار پنج بار زمين خوردم. داداش كوچولوم هم كه داشت از خنده ميتركيد. كنارم ايستاد و گفت: گند زدي! اينكاره نيستي بابا. پاشو برو خودم بقيهاش رو بازي ميكنم. از پشت كامپيوتر بلند شدم. نشست. اول يك ماشين را متوقف كرد. بعد صاحب ماشين را انداخت بيرون. گاز را تا آخر فشار داد و چند نفر را زير گرفت و بعد با سرعت رفت سمت مركز شهر.