تبليغاتX
قصه’ زمستاني - هزاران هزار برابر

گسترده است دانش بزرگ، دانش خرد تنگ. روشني است كلام بزرگ؛ كلام خرد پچپچه اي. خوابيم؟ با جان سرشته ايم. بيداريم؟ حواس گشاده ايم. بندي كرده هاييم و آشوب شعله مي كشد از جان. گاه پريشان گاه پنهان كار، گاه راز پوشيم. آسيمه سر از ترس كوچك، هراسناك از ترس بزرگ. خدنگي است كلام مان؛ پران. گوييا نيك از بد تميز گذاريم. شيفته ي باورها، گوييا هرچه پايد به باور پايد. و باورهامان نپايند. چون خزان، چون زمستان رنگ بازند آرام. سر رشته گم كرده ايم و بازگشتي نيست. چون كهنه آبراهه اي بي روزن. گره در گره گرفتاريم. نبودن؛ گريزگاه بودن نيست. خوشدلي و اندوه، ترس و اميد، حيرت و قدرت، فروتني و اراده، شور و جسارت؛ خانه به جان ما كنند. گويي صداي خاليا، يا رويش قارچ به خاك نمناك. اين جا شب، آن جا روز؛ گذرانند. آغازشان نه پيداست. گو چنين باد! اين راز به روزي چگونه توان در يافت؟

فصلهاي درون -جوانگ دزو – ترجه بهزاد بركت و هرمز رياحي- نشر پيكان ۱۳۸۱

نوشته شده توسط آدم برفي در دوشنبه 10 تیر1387 |